برادر

برادرم  متولد شد, پسر بچه ای ناز و دوست داشنتی کپ بابا.

زمستون بود و هوا خیلی سرد بود و گاهی نفت برای روشن کردن بخاری نبود و ما تمام روز زیر پتو بودیم.

مادرم برای تهیه نفت, خرید و ... از خانه بیرون می رفت .

مادرم زنی بسیار زیبا بود و ... یک روز خانه همسایه را دزد زده بود و ما خیلی می ترسیدیم .مادرم از برادرش خواست که چند شب پیش ما بمونه. باور نمیکنید که پشت سرمون میگفتن تو این خونه مرد غریبه رفت و آمد می کنه.

بعد از چند وقت هم پای چقال و بقال و حتی پسر های جوان فامیل برای خاستگاری به خانه ما باز شد .اوضاع برای مادرم به سختی میگذشت.

/ 0 نظر / 6 بازدید