اشک ها و لبخند ها

قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.

یادم میاد دوران راهنمایی که بودم , پدر یکی از دوستام که تو عراق اسیر بود ,آزاد شد و به ایران برگشت.

چقدر خوشحال بود و سر از پا نمی شناخت.

دختر بازیگوشی بود و من توی بعضی از درس ها بهش کمک میکردم و اونم یواشکی سر کلاس حرفه و فن به جای من خیاطی میکرد و همین دوستی باعث میشد که حرف های دلش رو به من بزنه.

یه ماهی که از بازگشت پدرش گذشته بود در حالی که گریه میکرد بهم گفت که پدرش چند بار در طول روز موجی میشه ( نوعی حالت صرع به دلیل اثرات بمب ها و تشعشعات شیمیایی) و هر بار تو این حالت خیلی عصبی میشه و منو مادرم رو کتک میزنه.

هر روز افسرده تر میشد و از اخلاق پدرش گلایه میکرد.

یکسال گذشت  یک روز که مدرسه بودم خبر آوردن که همکلاسیم خودکشی کرده.

اونقدر گریه کردم که نفسم بالا نمیومد...

پدرش هم چند سال بعد از دنیا رفت.

 

/ 4 نظر / 7 بازدید
پريسا اديسه

[افسوس] واقعن شما و امثال شما چقدر سختي‌ها كشيدين و ما اصلن روحمونم خبر نداشته

دریا

سلام![لبخند] منم نتاسفانه یه وقتا از این خانواده ها دیدم![ناراحت] بیچاره ها هم طاقت نبودن عزیزشون رو ندارن هم طاقت این لحظه هاشون رو و بنده های خدا چاره ای ندارن![گریه] بیاین همین جا برای همه شون که گناهی به جز دفاع از دین و مردم و کشورشون نداشتن از خدا طلب شفا کنیم که هیچ چیز براش غیر ممکن نیست! و همین طور برای خانواده هاشون طلب صبر و استقامت![ناراحت] خیلی سخته من واقعا دیگه نمیدونم چی بگم؟!!!!![گریه]

سعید

یک فامیلی داشتیم که موجی بود. پسر بسیار آرام و متینی هم بود. گریه میکرد. خیلی گریه میکرد. میگفت وقتی از خو د بیخود میشه, دیگه چیزی دست خودش نیست. بعد که خوب میشد و بهش میگفتن که چه کارهایی کرده اعصابش میریخت به هم. از همه حلالیت میگرفت. خودم رو خیلی وقتها جای اون گذاشته بودم. اما جای دخترش نه! ممنون که از زاویه دید کس دیگه ای هم ما رو آگاه کردی.

شهرزاد

[لبخند][خنثی][تعجب][افسوس][اوه][نگران][وحشتناک][گریه]