دوری

وقتی که از سر کار به خونه ام برمی گشتم ,خواهرم زنگ می زد و طبق معمول همیشه, کارهای روزمره شو برام تعریف می کرد.

اوایل براشون خیلی سخت بود که از هم جدا شدیم و من هم سعی می کردم که بیشتر سر بزنم یا هماهنگ کنم همه با هم بریم بیرون.

یادمه یه روز همسرم بهم گفت که تو یه موقعیت خاص مثلا اگه همه دارن میمیرن و تو دو تا قرص دستت باشه , خودت و من رو نجات می دی یا برادرت رو؟؟!!!

منم با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم : معلومه خودم نمی خوردم و قرص ها رو می دادم شما بخورید.

اون روز من به حرفش خندیدم اما متوجه شدم که می خواد بگه به من هم توجه کن. منم آدمم...

اون وقت میگن زن ها حسودن.

/ 5 نظر / 5 بازدید
سعید

فکر میکنم توضیح شرایط و نیز کمک گیری فکری از همسر، نه انها حساسیت اونو از بین میبره بلکه ممکنه کمک خودجوش فکری هم بکنه.

پريسا اديسه

هر كسي ديگه هم جاي تو بود همين بود كه تو بودي. . . خب خيلي سختي كشيده بودي و در واقع احساس مي‌كنم براي خواهر و برادرت مثل مادر بودي. . . lمطمئنم كه همسرت هم مي‌تونه ازنو درك كنه

وحيد زايري

چه سوالاي سخ سختي ! معمولا زنها در همه حال خودشون رو فداي نزديكاشون مي كنن . چه توي تقسيم غذا و چه بقيه مسايل .