تبانی

برادر جدیدمون حالا یه کم بزرگ شده بود. کوچیک تر که بود بعضی از حرفای ما رو تحویل باباش میداد و ما رو کلی شاکی می کرد ما هم بهش میگفتیم ضبط صوت. اما حالا گاهی اوقات به سراغ میوه ها و شکلات هایی که ناپدری خریده بود و در پلاستیکشون رو گره زده بود می رفتیم و ناخونک می زدیم و می انداختیم گردن کوچولو ,در واقع یه جورایی تبانی می کردیم دیگه کاملا با ما هماهنگ بود.

یا چیز هایی که دلمون می خواست (مثل ارگ )باهاش صحبت می کردیم که اون از باباش بخواد و ذبل خان چه هنرپیشه ای بود ومن هم تو درس ها خیلی کمکش می کردم.

آخه یادم میاد زمون ما بعضی شب ها تو دفترمون می نوشتند که والدین بهتون دیکته بگن .من هم که درس ها رو حفظ بودم , خودم به خودم دیکته می گفتم ,آخر سر هم واسه اینکه تابلو نشه یکیش رو غلط می نوشتم و نمره می دادم 19.

اما حالا بچه ها یه معلم سرخونه هم نیاز دارن. هر شب یه دیکته از درس فلان ,‌ده سوال از درس بهمان,‌ کاردستی و نقاشی و...

راستی انشا, من هر شب مشغول نوشتن انشا واسه یه نفرشون بودم. بعد از تعطیلات , چهار تا انشا می نوشتم با موضوع " تعطیلات خود را چگونه گذرانده اید؟" 

 

/ 4 نظر / 6 بازدید
عشق معلمي

سلام از حضورتون ممنونم من كه هنوز چند مطلب از وبتون را خواندم ، كلي لذت بردم. راتسي ميدوني امروزه معلماني به سبك قديم هم تو اين مملكت كم نيست . همون اونايي كه شما ازشون ياد كردي و اوليا را ملزم به گرفتن ديكته و طرح سوال ميكنند.

سها

[گل][ماچ]سلام مرسی که اومدی

مسعود

سلام خانم نگین[گل] راستش این داستان زندگی شما تا اینجا برام خیلی جالب بوده... یعنی کنجکاو شدم بدونم که تا آخرش چی میشه[گل] نمیدونم چرا ولی الان نشستم و کل مطالبتون رو خوندم...