بزرگترین غم من

روز عزاداری بود. منم گوشه چادر مادر بزرگ رو گرفته بودم تا تو شلوغی جمعیت مسجد گم نشم . صدای نوحه بلند بود. مادر بزرگ یه گوشه دنج رو پیدا کرد و همونجا نشستیم. هنوز چیزی نگذشته بود که صدای گریه مادر بزرگ به گوشم رسید با چنان سوزی گریه میکرد که قلب آدم رو میسوزوند. دوباره به صدای نوحه با دقت بیشتر گوش دادم...

سرم رو به زحمت بردم زیر چادر و گفتم: آخه مادر بزرگ ،کجای این نوحه اینقدر گریه داره؟؟!!

مادربزرگ منو تو بغل گرفت و گفت من که به حرفاش گوش نمی دم . اینجا من راحت میتونم به غم و غصه هام فکر کنم و با صدای بلند گریه کنم.

در حالیکه به مادربزرگ تکیه کرده بودم ، چشم هام رو بستم تا توی خاطرات مبهم بابا، چهره اش رو به یاد بیارم و به یادش گریه کنم ، آخه  اون موقع نبود پدرم بزرگترین غم زندگیم بود.

 

/ 8 نظر / 18 بازدید
پریسا ادیسه

[ناراحت] قربون دلت برم من [بغل]

مسعود

بعضی وقتها بهونه های ما واسه راحت شدن همین چیزاس دیگه. بیسبرانه منتظر ادامه زندگی نامه شما هستم [گل]

masoud

salam negin khanom dg neminevisid.... ????

وحید زایری

سلام دوست گل من بعد از مدتی دوری از دوستان ، باز خدمتتان رسیدم . اشکالی که به نظر من به این مراسم وارد است همین است که اشاره کردید . مردم به بهانه گریه بر امام حسین ( که خود آن گریستن هم چه فایده ای دارد ، خدا داند !) بر مشکلات خود می گریند . کلا یاد امام حسین شده یک سری مطالب احساسی و به سر و سینه زدنهای بی حاصل .

دریا

سلام نگین جونم![لبخند] ببخش خیلی وقته نرسیدم بهت سر بزنم خواهر بزرگه![خجالت][قلب] برات آرزوی موفقیت میکنم عزیزم![ماچ]

دریا

سلااااااااااااااااااااااااااااام![قلب] بهارت مبارک نگین جونم![بغل] دلم خیییییییییییییییییییلی برات تنگیده![گریه][دلشکسته][نگران][لبخند]

یک دوست

سلام چقدر قشنگ نوشتید کل مطالبتون رو خوندم چرا خاطراتتون رو به صورت کتاب منتشر نمی کنید؟ البته به صورت گمنام که ناپدری ناراحت نشه! بازهم بنویسید خیلی قلم شیوایی دارید منتظریم

دریا

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام نگین جونم![قلب] دلم خیییییییییییییییییییلی برات تنگیده پس کجایییییییییییییییییییییییییی عزیزم![دلشکسته] من هنوزم منتظرم![ماچ]