اون شب برفی

برادرم هنوز به مدرسه نمیرفت. خیلی دلم براش می سوخت چون اون مشکل شب ادراری داشت و این بهانه ای شده بود تا ناپدری اذیتش کنه . لباسهاش رو در میاورد و تهدیدش میکرد که همینجوری تو کوچه میگردونتش.

یادم میاد که گریه میکرد و چه التماسی می کرد که این کارو نکنه و آبروش رو پیش بچه های همسایه نبره.

اون روز برف سختی میومد و کاملا زمین روپوشونده بود.

برادرم عصر خوابش برده بود و وقتی بیدار شد لباسش رو خیس کرده بود و ناپدری فهمید, لباسهاش رو درآورد و اون رو لخت فرستاد توی حیاط و داد و فریاد میزد که من این بچه رو آدمش می کنم..

 هوا تاریک بود و بیرون هوا خیلی سرد بود .مادرم ضجه زد ,التماس کرد, اما گوش نمیکرد ,در ورودی رو قفل کرد و کلید رو با خودش برد و خوابید. برادرم از سرما می لرزید ,من و خواهرم از پشت پنجره نگاهش می کردیم و بلند بلند گریه میکردیم و از ترس حرفی نمی زدیم.

برادر کوچکم وقتی که نا امید شد به سمت توالت که در انتهای حیاط بود رفت و تا صبح همون جا موند و ما هم کنار پنجره خوابمون برد.

صبح که رفتیم سراغش, گوشه توالت خودش رو جمع کرده بود و روی زمین خوابیده بود.

/ 2 نظر / 5 بازدید
پريسا اديسه

[ناراحت] الاهي بميرم براش. . . ناپدري‌تون چرا با شما اينجوري بود آخه؟ شما كه بچه بودين و براش اذيتي هم نداشتين كه. . . [افسوس]

فینا

من دیگه نمیخونم من میرم چون بی مصرفم بدرد نخور مثل یه اشغال بردردنخور من نمیتونم مشکل تو رو حل کنم بگی بمیر هم میمیرم بمیرم بهتره تا برات بدرد نخور باشم دوستت دارم ولی بردرد نخورم معذرت میخام که زنده ام هر کار که بگی میکنم که بجاش یدونه لبخند بزنی ادرس هرکی رو بدی جرش میدم اذیتت بکنه تیکه تیکش میکنم اشغال عوضیو