نگاه منتظر

بعد از آخرین امتحان با هر وسیله ای که بود, حتی تو بوفه اتوبوس میرفتیم شهرستان خونه مادر بزرگ. مثل همیشه پشت پنجره منتظرمون بود و با دیدن ما گل از گلش میشکفت.

تموم تابستون اونجا بودیم ,  روی ایوون بزرگ خونه که میشد از اونجا همه باغ ها رو دید و شب ها ستاره ها رو سرشماری کرد. عاشق بازی زیر درخت های آلو و خوردن نون و ماست و سبزی بودیم و همه اون زیباییها که تمومی نداشت.

بعد از تعطیلات, موقع برگشت, مادربزرگ اشک میریخت و باهامون خداحافظی میکرد و ما تمام ده ساعت رو تو مسیر تا خونه گریه میکردیم.

هیچ وقت اون خنده هاش رو فراموش نمی کنم و اون دست های گرم و مهربونش رو.

هنوز باورم نمی شه که پشت اون پنجره کسی منتظر ما نیست که سه ماه تمام ,‌همه محبتش رو به پای ما بریزه. 

هنوز تابستونها صحرا پر از گل میشه و باغ ها پر از میوه, اما سالهاست که دیگه انگیزه ای برای مسافرت با اتوبوس نیست. 

/ 4 نظر / 24 بازدید
مرتضی

سلام، عزیز مطلب قشتگنو خوندم. خیلی خوب بود، ادامه بده. اگر دوست داشتی یه سری به وبلاگ منم بزن، خیلی وقته به روزش نکردم، امّا یه چیزایی دارم مینویسم، همین دیگه اگه خواستی سری بزن به وبلاگم. 1bandekhoda.persianblog.ir یا علی مدد

پریسا ادیسه

خدا رحمتشون کنه [گل][ناراحت]

محدثه

...سلام عزیز دلم. خدا بیالمرزدشون. خیلی سخته دور باشی از کسایی که دوسشون داری.[ناراحت]...

محمد

سلام همه میروندو نویت ماهم میرسد که برویم پس بکوشیم تا همیشه دل بدست بیاوریم تابعدازمرگمان به نیکی یادمان کنند....... خدارحمتشون کنه.......... با آرزوی موفقیت برای شما عزیز.......