آخرین ضربه رو محکم تر بزن

خواهرم حالا واسه خودش خانومی شده بود و دیگه اون دخترک شیطون و بازیگوش مدرسه نبود و برای جواب دادن به یکی از خاستگارهاش با خودش کلنجار می رفت.

 بالاخره تصمیمش رو گرفت و جواب مثبت داد و قرار مدارهای اولیه رو گذاشتن.

بعد از چند وقت زنگ زد که ناپدری مجبورم کرده یه برگه رو امضا کنم و گفته اگه امضا نکنی نمی ذارم مادرت بیاد عروسیت و منم امضا کردم از ترس آبروم .نمی خوام عروسیم رو خراب کنه و حالا تو باید امضا کنی.

به یاد اون برگه های سفیدی افتادم که مجبور بودیم تو بچگیمون امضا کنیم بدون اینکه بدونیم قراره با چی پر شه. یه بار که پافشاری کردم سردفتری که همیشه کارهای ناپدری رو براش انجام میداد گفت یه ملک داره که شما سه تا توش سهم دارین حالا داره وکالت میگیره که شما هیچ حقی اونجا نداشته باشین.

اما حالا دیگه بزرگ شده بودم ودیگه کسی نمی تونست منو بترسونه یا مجبورم کنه .پام رو توی یه کفش کردم و اون برگه رو امضا نکردم.

اون موقع احتمال میدادم اما حالا یقین پیدا کردم که این آخرین ضربه ای بود که می خواست به ما وارد کنه و اگه اون برگه رو امضا کرده بودم چه بلایی سرمون میومد.

 

 

/ 7 نظر / 47 بازدید
مسعود

اجب آدمی بودااااا با اون همه اذیت هاش بازم .... [منتظر]

پريسا اديسه

[اوه] واااااي ببين حرص مي‌خورمااااااااااااااااا يعني اينا رو مي خونم واقعن داغون ميشم. . . خوشحالم كه امضاش نكردي [بغل]

محدثه

...سلام گلم.ولادت امام رضا رو تبریک میگم گلم...

وحيد زايري

سلام دوست عزيز آدم مي مونه كه بعضي آدما چطور مي تونن از آزار بقيه لذت ببرن و حق بقيه رو بخورن .

فروغ

سلام عزیزم من 17 سال مدرسه شاهد تدریس کردم با دردتون اشنام اگر گریه میکردید باهاتون گریه میکردم اگه میخندیدید باهاتون میخندیدم خلاصه باهمه مشکلاتون همراه بودم گلم[لبخند]