همدرد

وقتی که شروع کردم به نوشتن داستان زندگیم فکر می کردم حتما می تونم نظرات بچه هایی رو که مثل ما بودن ببینم و باهاشون صحبت کنم و بقیه بدونن که مثل ما کم نبودن تو این بچه های بعد از جنگ.

چیزی که باعث می شد ما مقاومت کنیم این بود که ما اطرافمون چیز هایی میدیدیم که بقیه نمیدیدن یا نمی خواستن که ببینن.

خواهرم می گفت که همکلاسیش هر روز از ناپدریش کتک می خوره و تنش کبوده و معلم ها هم خبر دارن.

یه پسر جوون بعد از ازدواج مجدد مادرش که نمی تونست تحمل کنه که مادرش با مرد دیگه ای بخوابه از خونشون فرار کرد.

دو تا دختر بعد از ازدواج مادرشون مجبور شدن که با مادر بزرگ پیرشون زندگی کنن. اونا واقعا زیبا و معصوم بودن.

یه خواهر و برادر که خیلی با ناپدریشون مشکل داشتن و مادرشون هم یه دو قلو زاییده بود مجبور شدن خونشون رو رها کنن و دوتایی به زادگاهشون بندر عباس برگردن و با هم زندگی کنن.

یه مادری که ازدواج مجدد نکرده بود و به پای بچه اش نشسته بود, حالا با عروسش مشکل داشت و به پسرش می گفت من زندگیمو به پات گذاشتم ولی تو زنت رو به من ترجیح میدی و ...

اینها و خیلی چیزهای دیگه رو خود من شاهد بودم. نمی خوام بگم همه مشکل داشتن اما به جرات می تونم بگم خیلی از این ازدواجها دوباره به طلاق منجر می شد.

/ 1 نظر / 8 بازدید
دریا

سلام عزیزم![لبخند] بمیرم برای دل غم گرفته و مهربونت![گریه] نوشته هات خیلی قشنگن گریمو درآوردی![دلشکسته] به وبلاگم سر بزن خوشحال میشم!دوست دارم لینکت کنم تو هم اگه دوست داشتی منو لینک کن خانوم گل![قلب][ماچ] راست می گی هیچ چیز توی این دنیا جای مامان بابای آدمو نمیگیره![ناراحت] مرده شور سهمیه های لعنتی رو ببرن که فقط باعث اذیت و آزار دلای نازتون میشه ولی هیچ دردی ازتون دوا نمیکنه![اوغ] همیشه یادت باشه خدا هیچ وقت تنهامون نمی ذاره!منتظرتم ها بیای![گل]