باغ

نا پدری یه باغ کوچیک اطراف شهر داشت و این باغ بزرگترین کابوس ما بچه ها شده بود.

میدونین چرا ؟ چون بعد از کارش و زمانی که ما تازه از مدرسه برمی گشتیم با مامانم میرفتن باغ و ما دیگه مامان رو نمی دیدیم و یا اصلا شب برنمی گشتن یا وقتی میرسیدن که ما خوابیده بودیم.اون زمونها من که خواهر بزرگه بودم تازه وارد مقطع راهنمایی شدم.

یه شب که میدونستیم قراره تنها باشیم ,خاله کوچیکم که دبیرستانی بود به اصرار من شب اومد پیشمون. اما چشتون روز بد نبینه اون شب تا صبح چهار تایی گریه کردیم. چون خاله ام خیلی ترسو بود و مدام میگفت که از توی حیاط صدا میاد و ما رو هم حسابی ترسونده بود و ما به این نتیجه رسیدیم که اگه تنها باشیم بهتره.

توی حیاطمون یه باغچه داشتیم که خیلی دوسش داشتیم و بزرگترین تفریحمون بازی تو حیاط و دوچرخه سواری بود اما مشکل این بود که توالت در انتهای حیاط و پشت درخت ها بود و وقتی که شب ها یه نفرمون می خواست بره دشتشویی دوتای دیگه دم در منتظرش می موندن تا اون برگرده و نترسه.

/ 1 نظر / 2 بازدید
پريسا اديسه

نگين عزيزم. . . همه پستات رو خوندم. . . مي‌تونم بفهمم واقعن چه سختي‌هايي كشيدي. . . خدا پدرت رو رحمت كنه. . . من با همه بدي‌هايي كه دارم ولي هميشه گفتم و ميگم اگر اين شهدا نبودن الان معلوم نيست اوضاعمون چي بود. . . نه مومنم و نه مذهبي ولي روو اين يه مورد تعصب دارم. . . اگر پدر تو و امثال اون نبودن، معلوم نيست الان ما چقدر بدبخت بوديم. . . دوستم مي‌تونم غصه‌هايي كه از بودن پدرت كشيدي رو درك كنم. . . همين [بغل][ماچ]