ماه عسل

اون موقع تو تهران فامیل و آشنا کم داشتیم.

عموی کوچکم تازه ازدواج کرده بود و در دوران ماه عسل همراه با همسرش و برای اولین بار به خانه ما سر زدن . برامون از شهرستان مقداری نان محلی ,میوه و ترشی مادر بزرگ آورده بودن .ما بچه ها خیلی خوشحال بودیم و از اوضاع کشاورزی و میوه ها می پرسیدیم و ...

حوالی عصر بود که ناپدری از سر کار برگشت .عمو و همسرش احوالپرسی گرمی کردن و نشستن . اما از توی اشپزخونه صدای ناپدری میومد که به مامان غرولند میکرد که اینها دیگه هیچ نسبتی با تو ندارن و نباید بیان اینجا. مامان می گفت که اومدن به بچه ها سر بزنن. زود میرن. اما نتونست تحمل کنه. به سمت اتاق رفت و من از کنار در اشپز خونه دیدم که به طرف عمو رفت .اونو کشید کنار و چند دقیقه ای باهاش صحبت کرد و بعدش عمو در حالی که اشک می ریخت از ما خداحافظی کرد و رفت.

/ 5 نظر / 14 بازدید
فاطمه

سیستم موبایل رایگان با تبیلغات برای سایت فقط یا عضو شدن و گرفتن چند عضو موبایل هدیه بگیرید اینجا را کلیک کنید http://www.xpango.com/?ref=92556916

عاطفه سادات

سلام خیلی دلم میخواد باهات حرف بزنم خیلی حرف دارم انگار... خیلییییییییییی من نه سهمیه ای هستم نه بچه شهید نه ... یه دختر معمولی... اما عاشق کسی بودم که مثل تو خیلی زجر کشیده بود.. لعنت به این جنگ لعنت به باعث و بانیش لعنت به اونی که این جنگو میتونست تموم کنه و تموم نکرد چههههههههههههه قدر حرفات مث قصه س و کاش قصه بود اصلا سهمیه ای مائیم که سهممون از این زندگی چیزی شد که به ناحق از شماها گرفتن!!!!!!!!!!!نمیدونم چی بگم نمیدونم ......... خیلی تلخ نوشتی شایدم تلخ بوده همه چی... همیشه آرزو میکنم کاش جنگی نبووووووووووووووووووود کاش جنگی نبود که اینقدر همه مونو داغون کنه هرکدومو یه جور!!

پريسا اديسه

[ناراحت] عموي واقعي ِ خودت نه؟ آخي. . . بميرم براي مامانت من. . . حتمن خيلي عذاب مي‌كشيده از اين وضع و حال. . .

محسن

سلام و درود بر شما من به طور کاملاَ تصادفی با وبلاگ شما آشنا شدم قلم زیبایی دارید و حرفاتون از دل میاد من برای شما احترام زیادی قائلم به نظرم اگه نظام اینقدر بیش از حد هواتون رو نمی داشت خیلی به نفع شما می شد... موافقید؟

کپتن آلفا

نمیدونم چی بگم. زندگیتون سخته ولی سخت تر از اینم من دیدم. جیگرم آتیش میگیره هربار که به این زندگیا فک میکنم. انقد گریه میکنم که چشام خشک میشه...