خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

آغوش
ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ٥ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: بابا ، آغوش ، پلاک ، خواهر

نمی دونم وقتی که ناراحتید و می پرید تو بغل بابا تا دلداریتون بده یا وقتی از بابا پول تو جیبی می گیرید یا اون موقع که بابا رانندگی میکنه ومامان سیب پوست می گیره واسه بابا و دارین میرین مسافرت یا حتی وقتی که تو خونه منتظر برگشت بابا از سر کار هستین و ... اصلا به این فکر میکنین که اگه بابا نبود به جاش با چی راضی می شدین. حاضر بودین بابا رو با چی عوض کنین؟

ایرادی نداره منم به این چیزا فکر نمیکردم اصلا تا آدم چیزی رو داره به نبودش فکر نمیکنه.

اما دو تا دختر بچه از دست دادن بابا رو خیلی خوب حس می کنن.یه روز که دایی ام دختر کوچیکش رو بغل کرده بود و میبوسید ,خواهر کوچیکم که 6,7 سالش بود گریه می کرد و در دستشویی رو روی خودش بسته بود.

یک روز یک پلاک وچند تکه استخون بجای بابا برامون آوردن و تیر خلاص.

و خواهرم هر سال یکماه سیاه می پوشید و عذا میگرفت.