خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

آزادی
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ٥ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: آزادی ، آزادگان ، انتظار ، اسیر

جنگ دیگه تموم شده بود اما نه تو خونه ما.

خبر آوردن که قراره اسرا آزاد بشن ما هم که امیدوار بودیم بابا اسیر شده باشه , هر روز لیست آزادگان رو چک می کردیم و همگی دور رادیو حلقه می زدیم و منتظر بودیم تا اسمش رو بشنویم حتی توی فامیل یه گوسفند هم خریده بودن که وقتی بابا اومد قربونی کنن اما لیست ها به ته رسید و اثری از اسم بابا نبود و آخرین امید ما هم به یاس تبدیل شد.

بابا دیگه رفته بود ودیگه بسه این انتظار لعنتی, این سرنوشت ما بود.......