خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

منزل عمو
ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ٥ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: منزل عمو ، بچه ها ، زن ، مادر

منزل عموی بزرگم به خونه ما نزدیک بود و ما گهگاه که به نانوایی می رفتیم برای بازی با بچه های آنها به انجا می رفتیم.یک روز مادرم با ناراحتی اومد دنبالمون و بعد از دعوا و با حالت گریه ما رو برد خونه و خونه عمو رو واسه ما غدغن کرد.

اون موقع ما متوجه نبودیم اما بعد ها من فهمیدم که زن عمویم به خانه ما زنگ زده و از مادرم خواسته که جلوی رفت و آمد ما را بگیرد مبادا که شوهرش به فکر گرفتن زن دوم بیفتد.جدای این حرف ها عمویم مرد بسیار خوب و فهمیده ای است و مادرم به کسی چیزی نگفت.