خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

بوی بارون مال ما
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳ آذر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: داریوش ، بارون ، آهنگ ، کار

چند روزیه که وقتی صبح از خونه میام بیرون و بوی نم بارون به مشامم میخوره انگار لبریز میشم از حس تازگی و به خودم میگم امروز روز قشنگیه و باید از زندگیت لذت ببری.

باورتون میشه که همین فکر ساده باعث میشه که لبخند بزنم و تو نظرم آدما دوست داشتنی تر میشن و دنیا زیباتر.

به خودم میگم باید پسری رو ببرم مهد اما خوبه که دیگه گریه نمیکنه و نق نمیزنه.باید تو این مسیر پر از ترافیک و آلودگی برم سر کار اما مهم اینه که محل کارم آروم و دوست داشتنیه. همسرم داره فوق میخونه و شبا حوصله سرو کله زدن با بچه رو نداره اما مهربون و زحمتکشه. مامانم نمیتونه زیادبهم سر بزنه اما خواهر و برادرهایی دارم که تنهام نمیذارن...

و اونوقت به خاطر همه چی خدا رو شکر میکنم.

امروز سوار تاکسی که شدم تو مسیر ضبط روشن بود و آهنگی از داریوش منو برد به سالها قبل که رفته بودیم مسافرت خونه دایی اینا و گرامافون روشن بود:

بوی گندم مال من          هرچی که دارم مال تو

یه وجب خاک مال من      هر چی میکارم مال تو...

خیلی قشنگ بود, آهنگ بعدی هم داریوش بود و خیلی غمگین .با خودم فکر میکردم با وجود اینکه صدای داریوش قشنگه ولی غمی تو صدا و آهنگاش هست که اول صبحی انرژی آدمو میگیره. راننده رو هم دپرس میکنه(آخه یواشی داشت آهنگو زمزمه میکرد) کاشکی یه آهنگ کمی شادتر میذاشت...

تو این فکرا بودم که یکی از مسافرا اومد کرایه اش رو حساب کنه , راننده گفت پولت درب و داغونه عوضش کن گفت از راننده قبلی گرفتم این گفت به من ربطی نداره ،فکر کردی داری صدقه میدی...خلاصه جرو بحثی کردن و طرف پیاده شد.

داشتم کم کم میرسیدم سرکار و دلم میخواست به راننده بگم بهتره یه آهنگ پرانرژی تر گوش بدی یا حداقل رادیو گوش کنی.با این اعصاب تا کی دوام میاری آخه...

و داریوش همچنان باسوز میخوند:

آسمون سنگی شده      خدا انگار خوابیده

انگار از اون بالاها           گریه هامو ندیده

یاد تو هر جا که هستم با منه      داره عمر منو آتیش میزنه...