خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

مبهم
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۱ آذر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: هلاکویی ، روزنامه ، مهد ، پیرمرد

صبح زود که آماده شدم میرم سراغ پسری تا واسه مهد آماده اش کنم و طبق معمول اول بغلش میکنم و قربون صدقه اش میرم و بعد بیدارش میکنم و هر روز خدا رو شکر میکنم که مثل قدیما بهونه نمیگیره. مهد که میذارمش باید از پل عابر پیاده رد بشم تا سوار مترو بشم و بارها و بارها با خودم گفتم کاشکی ایستگاه مترو همین طرف بود تا من مجبور نبودم از پل رد شم .یه روز پیرمردی رو دیدم که تو هر دو دستش یه بسته بزرگ روزنامه است و به چه سختی داره از پل رد میشه .حالا هر روز روزنامه میاره بیرون مترو میفروشه. خیلی هم مرتبه, نون پنیرش رو هم همونجا میخوره و هر روز که میبینمش با خودم فکر میکنم که آخه چرا باید این پیرمرد اول صبحی تو این سرما و آلودگی واسه این کار از خونه بیاد بیرون. آخه الان دیگه زمان استراحت اونه نه کار و به قیافه اش هم نمیاد محتاج باشه.

بعد با خودم میگم روزنامه بهونه است تا بیرون بزنه و بگه من هنوز زنده ام ,تو خونه منتظر زوال نیستم. منتظر نیستم که بچه هام بهم سر بزنن تا ببینن که هنوز زنده ام.

اونوقت دیروز یه مطلبی خوندم که دکتر هلاکویی گفته بود بچه هاتون رو شرطی دوست نداشته باشین, بدون توقع و انتظار و بی قید و شرط عاشقشون باشین. نگین دوست دارم اگه این کارو بکنی.

تو فکر فرو رفتم که ما بخاطر تجربه حس پدر و مادر بودن ,کل زندگیمون رو تحت الشعاع قرار میدیم که مسوول زندگیه فرد دیگه ای باشیم و چون عاشقشیم تمام علایق خودمون رو کنار میذاریم تا همه چی روبراه باشه و آب از آب تکون نخوره.

اوه راستی امروز چه فکر پراکنده ای دارم و هیچ چی به هم ربط نداره و من هنوز نفهمیدم واقعا چرا اون پیرمرد اول صبحی تو اون سرما از خونه بیرون میاد؟!!!