خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

اند صلابت
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ٢٩ مهر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: بابا ، صلابت ، اسطوره ، پسر

پسرکم دستای کوچولوش رو دور بازوهای باباش میگیره و میگه بابا تو رییس پهلوونایی. من که یه کناری نشستم نیشخندی به شوهرم تحویل میدم که بگم بچه طفلی هنوز فرق عضله و چربی رو تشخیص نمیده.

اونم یه خط و نشون میکشه و جمله معروفش رو تکرار میکنه: خانوم اینا اعتبار بازاره...

از دید پسر من باباش یه اسطوره است, یه پهلوونه, از همه بیشتر پول داره, همه چی رو میدونه, حرفاش وحی منزله.

باباش مثل یه کوهه که میتونه ازش بالا بره تا نوک شونه.

تو بازی دلم نمیاد ببازه چون خیلی ناراحت میشه آخرش میگه آخه تو مثل بابا گوی (قوی) نیستی که بتونی از من ببری.

وقتی که بابا خونه نیست تا با هم خونه رو بکنن زمین فوتبال , هی بهونه میگیره که بابا کجاست؟ من دلم واسه بابا تنگ شده. منم گوشی رو برمیدارم به بهونه بچه یه زنگ به بابایی میزنم ,هنوز احوالپرسی نکردم گوشی رو میگیره و میگه بابا سیصد هزارتا بیشتره یا صد و بیست هزارتا؟ آهان . پس من سیصد هزارتا دوستت دارم....

اینجا بابا آخرشه, اند صلابت...