خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

خاطرات - نامه
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ٥ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: نامه ، نقاشی ، انتظار ، بابا

هنوز یک ماه از رفتن بابا نگذشته بود که نامه ای به دستمون رسید.

بعد از یک احوالپرسی گرم ,بابا تو نامه اش لیستی از افرادی که مبالغی اندک از بابا بدهکار بودن آورده بود تا ما در جریان باشیم .بعد هم کلی ناراحت بود که نتونسته بود خواهرم رو لحظه آخر ببینه. در آخر هم گفته بود که تا یک ماهه دیگه بهمون سر میزنه....

مامان یه نامه نوشت بعد هم اونو جلوی من گذاشت و من مثل یک نقاش ماهر همه متن رو روی یک کاغذ سفید نقاشی کردم. آخه من هنوز مدرسه نمی رفتم و نامه من رو واسه بابا ارسال کردیم....بابا دلمون واست تنگ شده....

هر روز از مامان می پرسیدم که چند روز دیگه یک ماه میشه تا اینکه یک ماه به سر رسید. تا زنگ در به صدا در میومد با خوشحالی به سمت در میدویدیم اما بابا نبود...

دیگه از انتظار خسته شده بودیم تا اینکه چند ماه بعد یک ساک مسافرتی برامون آوردن, وسایل بابا بود چند تا لباس ,مقداری پول کاغذی, دفترچه خاطرات و نامه من.