خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

بزرگترین غم من
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ٢۳ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مادر بزرگ ، بابا ، عزاداری ، گریه

روز عزاداری بود. منم گوشه چادر مادر بزرگ رو گرفته بودم تا تو شلوغی جمعیت مسجد گم نشم . صدای نوحه بلند بود. مادر بزرگ یه گوشه دنج رو پیدا کرد و همونجا نشستیم. هنوز چیزی نگذشته بود که صدای گریه مادر بزرگ به گوشم رسید با چنان سوزی گریه میکرد که قلب آدم رو میسوزوند. دوباره به صدای نوحه با دقت بیشتر گوش دادم...

سرم رو به زحمت بردم زیر چادر و گفتم: آخه مادر بزرگ ،کجای این نوحه اینقدر گریه داره؟؟!!

مادربزرگ منو تو بغل گرفت و گفت من که به حرفاش گوش نمی دم . اینجا من راحت میتونم به غم و غصه هام فکر کنم و با صدای بلند گریه کنم.

در حالیکه به مادربزرگ تکیه کرده بودم ، چشم هام رو بستم تا توی خاطرات مبهم بابا، چهره اش رو به یاد بیارم و به یادش گریه کنم ، آخه  اون موقع نبود پدرم بزرگترین غم زندگیم بود.