خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

نگاه منتظر
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ٢٢ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مادر بزرگ ، باغ ، تابستون ، اتوبوس

بعد از آخرین امتحان با هر وسیله ای که بود, حتی تو بوفه اتوبوس میرفتیم شهرستان خونه مادر بزرگ. مثل همیشه پشت پنجره منتظرمون بود و با دیدن ما گل از گلش میشکفت.

تموم تابستون اونجا بودیم ,  روی ایوون بزرگ خونه که میشد از اونجا همه باغ ها رو دید و شب ها ستاره ها رو سرشماری کرد. عاشق بازی زیر درخت های آلو و خوردن نون و ماست و سبزی بودیم و همه اون زیباییها که تمومی نداشت.

بعد از تعطیلات, موقع برگشت, مادربزرگ اشک میریخت و باهامون خداحافظی میکرد و ما تمام ده ساعت رو تو مسیر تا خونه گریه میکردیم.

هیچ وقت اون خنده هاش رو فراموش نمی کنم و اون دست های گرم و مهربونش رو.

هنوز باورم نمی شه که پشت اون پنجره کسی منتظر ما نیست که سه ماه تمام ,‌همه محبتش رو به پای ما بریزه. 

هنوز تابستونها صحرا پر از گل میشه و باغ ها پر از میوه, اما سالهاست که دیگه انگیزه ای برای مسافرت با اتوبوس نیست.