خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

عشق تفنگ و خاطرات سوخته
ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ٢٦ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: دایی ، جبهه و جنگ ، فیلم ، تفنگ

خیلی پرکار و باهوشه و زیادی مهربون, یعنی یه جوری که دیگران از این اخلاقش سواستفاده میکنن و آخر ماه که میشه به بهانه های مختلف ازش پول قرض (؟)میگیرن.

تحمل دیدن ناراحتی هیچ کس رو نداره.

 من بهش میگم دایی دست طلا, چون از همه چی سر در میاره. هر چی بهش بدی تعمیر میکنه,‌ هر چی هم بپرسی بلده یه جورایی , خلاصه بی جواب نمیمونی.

میدونستم اون زمونها جبهه رفته اما نمی دونستم چرا هر جا از جنگ صحبت میشد , از اتاق بیرون میرفت یا وقتی که فیلمی در مورد جبهه و جنگ بود شبکه رو عوض میکرد.

اوایل کمی عصبی و شاید هم افسرده بود ولی به مرور زمان بهتر شد.

یه روز که به مادر بزرگم سر زده بودم, وارد اتاقش شدم اما انگار متوجه حضورم نبود .به تلوزیون خیره شده بود و اشک هاش گوله گوله پایین میومد. نگاهی به تلوزیون انداختم ,بازم ازاون فیلم های تکراری جنگ که توش یه سرباز, بی نشونه گیری 20 تا عراقی رو نفله میکنه. سلام کردم و از اتاق بیرون اومدم.

دیدم از اتاق اومد بیرون ,آبی به صورتش زد و کنارم نشست. انگار می خواست برام درددل کنه, گفت: " کلاس سوم راهنمایی بودم که تصمیم گرفتم برم جبهه,یعنی تو سنی که خیلی از پسر بچه ها هنوز به فکر بازی فوتبال تو کوچه ان. راستش عاشق این بودم که تفنگ دستم بگیرم اما نمی دونستم من که دلم نمیاد یه مورچه رو بکشم چه طوری می خواستم آدم بکشم.

تو جنگ چقدر خون دیدم , کشته شدن بهترین دوستام (و دوباره اشک ریخت) همونایی که باهاشون کلی خاطره داشتم.

یه روز تو یه منطقه گیر افتاده بودیم, همه زخمی بودن و منتظر کمک بودیم , یهو یه هواپیمای جنگی اومد بالای سرمون و شروع کردبه تیر اندازی ,به اطراف نگاه کردم و چشمم افتاد به یه گودال زباله , شیرجه رفتم توش و یه نفر دیگه هم بعد از من پرید داخل. 

                                                              

بعد از مدتی , صدای تیر اندازی قطع شده بود و فقط صدای ناله بلند بود . گفتم برادر از روی من بلند شو فکر میکنم دیگه رفتن اما حرکتی نکرد به زحمت حرکتش دادم دیدم چند تا تیر خورده به پشتش و همون جا شهید شده . فکر اینکه اگه نبود من تیر خورده بودم تنم رو میلرزوند. بیرون که اومدم صحنه هایی رو دیدم که تو هیچ فیلمی نمی شه به تصویر کشید.

حالا هر تصویری که از جنگ می بینم منو یاد اون روزها میندازه. "

در حالیکه چشمهاش کاملا قرمز شده بود, بلند شد و به اتاق رفت و من توی ذهنم تلاش میکردم که اون صحنه رو مجسم کنم. نمی دونم که چقدر با واقعیت فاصله داشت؟؟؟...