خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

قطع نخاعی ام اما میشنوم
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ٢٥ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: جانباز ، قطع نخاع ، رسوایی ، جنگ

میگن یکی از خوشتیپ ترین و زیباترین پسرهای فامیل بود. هنوز هم چهره مهربونش دوست داشتنیه اما انگار پشت اون خنده ها و شوخی هاش یه دنیا غصه است.

آقا مهدی پسرخاله مادرمه. زمان جنگ مثل خیلی از جوونا به جبهه رفت اما یه جانباز قطع نخاعی برگشت و مجبور شد برای همیشه روی ویلچر بشینه.

 

همسرش هم زنی نسبتا زیبا بود. اونها نمی تونستن صاحب بچه بشن به همین خاطر یه کودک زیبا رو به فرزندی گرفتن اما اون زندگی انگار دیگه زندگی نبود....

یعد از اون حادثه... آقا مهدی تعریف میکرد که هر وقت وارد خونه میشدیم با ویلچر به اتاقم میرفتم و روی تخت دراز میکشیدم. صدای پسرای جوونی رو میشنیدم که وارد خونه میشدن, اولش صدای پچ پچ میومد اما این اواخر صدای خندشون توی خونه می پیچید اما به روی خودم نمی آوردم چون دلم به حال همسرم می سوخت و جوونیش که به پای من تباه میشد. گوش هام رو میگرفتم و سعی میکردم بخوابم.

تا اینکه همسایه ها که متوجه قضیه شده بودن ,یه روز که دیگه طاقتشون به سر اومده بود و با پلیس تماس گرفته بودن.

بعد از این رسوایی اونها از هم جدا شدن.

حتی تصور اینکه تو اون اتاق چی میکشیده هم سخته چه برسه به اینکه بخوای خودت رو جاش بذاری.

آقا مهدی به اصرار خانواده یه سال بعد دوباره ازدواج کرد با دختری که هرگز خنده از روی لباش محو نمی شه.