خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

خاطرات - خداحافظ بابا
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ٥ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: قطار ، خداحافظ ، اعزام ، خواهر

خبر رسید فردا شب( سال 64بود) قراره بابا با قطار ساعت 10 اعزام بشه. من و خواهرم به همراه مامان و دایی رفتیم راه آهن .زمان چقدر دیر می گذشت ساعت از 11 هم گذشته بود ولی قطار اونها هنوز نیومده بود .ما بچه ها خیلی خوابمون میومد. خواهرم خوابش برد و دایی اونو برد داخل سالن تا روی صندلی بخوابه.

قطار حدود ساعت 12 رسید و نمیتونست زیاد توقف کنه.بابا منو محکم بغل کرد و بوسید و دنبال خواهرم میگشت اما نتونست تو لحظه آخر دختر کوچولوی شیطونش رو ببینه. بابا رفت و من تا دور شدن کامل قطار برای بابا دست تکون میدادم. خداحافظ بابا....