خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

اشک ها و لبخند ها
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ٢٤ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: آزادگان ، خودکشی ، همکلاسی ، مدرسه

قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.

یادم میاد دوران راهنمایی که بودم , پدر یکی از دوستام که تو عراق اسیر بود ,آزاد شد و به ایران برگشت.

چقدر خوشحال بود و سر از پا نمی شناخت.

دختر بازیگوشی بود و من توی بعضی از درس ها بهش کمک میکردم و اونم یواشکی سر کلاس حرفه و فن به جای من خیاطی میکرد و همین دوستی باعث میشد که حرف های دلش رو به من بزنه.

یه ماهی که از بازگشت پدرش گذشته بود در حالی که گریه میکرد بهم گفت که پدرش چند بار در طول روز موجی میشه ( نوعی حالت صرع به دلیل اثرات بمب ها و تشعشعات شیمیایی) و هر بار تو این حالت خیلی عصبی میشه و منو مادرم رو کتک میزنه.

هر روز افسرده تر میشد و از اخلاق پدرش گلایه میکرد.

یکسال گذشت  یک روز که مدرسه بودم خبر آوردن که همکلاسیم خودکشی کرده.

اونقدر گریه کردم که نفسم بالا نمیومد...

پدرش هم چند سال بعد از دنیا رفت.