خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

حال را دریاب
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ٢٠ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: فرزند شهید ، زندگی ، خاطرات ، ناپدری

خوب بالاخره رسیدیم به زمان حال , اینم از زندگی ما. امیدوارم که خسته نشده باشین.

خلاصه الان اوضاع بد نیست ولی یه جورایی داستان ادامه داره. منم ترجیح میدم حالا که ناپدری اینورا آفتابی نمی شه و چشمم به جمالش نمیفته در موردش هیچ صحبتی با مادرم نکنم و به اعصاب خودم استراحت بدم. مهم اینه که صداش رو دیگه نمیشنویم.مادرم هم خودش میدونه که با زندگیش چیکار کنه.

نمی دونم خوندن این خاطرات تاثیری داشته یا نه؟

تونست نظرتون رو تغییر بده یا نه؟منو به هدفم رسونده یا نه؟

باعث شده که قدر پدرتون رو بیشتر بدونید یا نه؟

اگه حالا بفهمید یکی فرزند شهیده بازم بهش چپ چپ نگاه میکنید یا نه ؟...

اما هیچ کدوم مهم نیست . مهم اینه که خوندید و بهش فکر کردین .نتیجه گیری هم با خودتون.

حالا که در مورد زندگیم نوشتم حس بهتری دارم . فکر میکنم از طرف خیلی از این بچه ها که سرنوشت مشابهی دارن حرف زدم .