خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

نیمه پر لیوان
ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱٩ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: تولد ، لیوان ، نیمه ، جشن

امسال تولد مادرم همه جمع شدیم خونه, جشن کوچیکی بگیریم.

زنگ زدم به مادرم سر بسته گفتم پاشو بیا خونه. چند روزه که نیومدی .حداقل اون شب هایی که اون نیست بیا خونه. یهو دیدم تلفن قطع شد.

بعدش هم مادرم نه تنها واسه تولدش نیومد بلکه تا چند هفته خونه نیومد یعنی تا قهر بعدی و بهمون خبر داد " اون روز تلفن رو پخش بوده و شنیده چی گفتی گفته اونا حق ندارن واسه تو تعیین تکلیف کنن. من شوهرتم , من میگم باید چی کار کنی. حالا هم میگم دیگه حق نداری به بچه هات سر بزنی ."

ما هم که دور هم بودیم پا شدیم همه رفتیم پارک.

اینم نیمه پر لیوان.