خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

نو که میاد به بازار
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۸ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: فرزند ، تولد ، کتاب داستان ، آلرژی

از اون زمانی که پسرم متولد شد,‌خیلی درگیر زندگی شدم. مادرانی که شاغلن میدونن من چی میگم. هر چه تلاش کنی بازم نمی تونی اونطور که دلت میخواد به بچه ات برسی.

پسرم به خاطر آلرژی که داره, ضعیف تره و چون مهد کودک میره زیاد مریض میشه .

چه شب هایی رو که تا صبح پاشوره اش کردم که مبادا تبش بالا بره و کنار تختش گریه کردم. بین روز هم سر کار پشت میز خوابم می برد.

با اینکه هنوز کاملا خوب نشده ولی شیرین زبونی هاش خستگی رو از تنم بیرون میکنه .

کلی کتاب داستان داره و من هر شب باید چند تاشون رو براش بخونم. وسط ذاستان اونقدر سوال میکنه که قاطی می کنم. هر دفعه فکر میکنه که آخر داستان ممکنه تغییر کنه مثلا این دفعه ناخدا هوک شاید پیتر پن رو شکست بده و بندازه سوسمار بخوره...

کارتن که نگاه میکنه لحظات حساس دوتا انگشتش رو میکنه تو گوشش, با اینکه هزار بار اون کارتن رو دیده و من تمام حرفاشون رو حفظم.

خواهر و برادرام عاشقشن . حالا وقتی خونمون زنگ میزنن با من حرف نمی زنن. نو که میاد به بازار کهنه میشه دل آزار.