خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

پول یا محبت
ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۸ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: برادر ، شخصیت ، غذا ، محبت

حالا ناپدری دیگه به خونه ما نمیاد که بسیار باعث مسرته و با مادرم به همون خونه حومه شهر میرن البته حالا علنا بعضی شبها به خونه نمیاد. مادرم  هم یه شب در میون, دو شب در میون و گاهی حتی سه شب در میون به بچه ها سر نمی زنه و من تموم مدت جوش شام و نهار بچه ها رو میزنم.هر چی هم بهشون میگم شام بیایید خونه ما و واسه نهار فرداتون هم غذا ببرید قبول نمی کنن و هر دفعه یه بهونه میارن. شاید راحت نیستن.

برادر کوچیکمون هم که حالا دبیرستانیه میگه" من نمی خوام با اونا زندگی کنم ,بابام شخصیت منو خورد میکنه .من فقط ازش پول میگیرم. "

به نظر من اون واقعا کمبود محبت داره و زمانی که به توجه و رسیدگی نیاز داشت هیچ کس کنارش نبود .پدر و مادرش فکر میکردن که همه چی با پول حل میشه حالا هم یه لپ تاپ داره و تموم مدت تو اتاق با لپ تاپش مشغوله. گاهی به فکرم می رسه که ببرمش پیش روانشناس چون خیلی گوشه گیره.

اون سالی که من ازدواج کردم و رفتم خونه خودم ,‌مدام از مدرسه شون تماس میگرفتن که چرا افت تحصیلی پیدا کرده. من تلاش کردم اما نتونستم به دادش برسم.