خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

بیگاری
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱٧ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: ناپدری ، پراید ، مسافرت ، امضا

مادرم و ناپدری  صبح از خونه به محل کار خصوصی ناپدری می رفتن و شب ها حدود ساعت 10 , 11 برمیگشتن و در این بین مادرم هیچ مزدی هم نمی گرفت.

دلش خوش بود که تو شرکت سهمی داره که حداقل به بچه کوچیکش چیزی می رسه. یه روز برای مادرم یه مسافرت ضروری پیش اومد و مجبور شد یک هفته ای تنهایی به مسافرت بره و برای اینکه کارهای شرکت عقب نمونه امضا کرد که در غیابش مسوولیت کاملا به عهده ناپدری است.

وقتی که مادرم از مسافرت برگشت متوجه شد که دیگه توی شرکت جایی نداره و در واقع با اون امضا همه چی رو از دست داده حتی سهمش رو . گریه ها , قهر ها و داد و بیداد ها هم به جایی نرسید که نرسید.

ناپدری هم در ازای چندین سال بیگاری یه پراید دست دوم واسه مادرم خرید که البته اونم به اسم خودشه نه مامان.

همیشه چک میکنه که سوئیچ همراهش باشه و وقتی که می خوان به مسافرت برن سوئیچ رو میبره و کیلومتر ماشین رو هم یادداشت میکنه که مبادا کسی از ماشین استفاده کنه.

اینو واسه فامیل که تعریف میکنیم ,‌خندشون میگیره که یه نفر چطور میتونه اینقدر به جزئیات توجه کنه و این عمل رو نشونه ای از عجز ناپدری می دونن.