خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

آخرین ضربه رو محکم تر بزن
ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱٤ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: آخرین ضربه ، برگه سفید ، امضا ، آبرو

خواهرم حالا واسه خودش خانومی شده بود و دیگه اون دخترک شیطون و بازیگوش مدرسه نبود و برای جواب دادن به یکی از خاستگارهاش با خودش کلنجار می رفت.

 بالاخره تصمیمش رو گرفت و جواب مثبت داد و قرار مدارهای اولیه رو گذاشتن.

بعد از چند وقت زنگ زد که ناپدری مجبورم کرده یه برگه رو امضا کنم و گفته اگه امضا نکنی نمی ذارم مادرت بیاد عروسیت و منم امضا کردم از ترس آبروم .نمی خوام عروسیم رو خراب کنه و حالا تو باید امضا کنی.

به یاد اون برگه های سفیدی افتادم که مجبور بودیم تو بچگیمون امضا کنیم بدون اینکه بدونیم قراره با چی پر شه. یه بار که پافشاری کردم سردفتری که همیشه کارهای ناپدری رو براش انجام میداد گفت یه ملک داره که شما سه تا توش سهم دارین حالا داره وکالت میگیره که شما هیچ حقی اونجا نداشته باشین.

اما حالا دیگه بزرگ شده بودم ودیگه کسی نمی تونست منو بترسونه یا مجبورم کنه .پام رو توی یه کفش کردم و اون برگه رو امضا نکردم.

اون موقع احتمال میدادم اما حالا یقین پیدا کردم که این آخرین ضربه ای بود که می خواست به ما وارد کنه و اگه اون برگه رو امضا کرده بودم چه بلایی سرمون میومد.