خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

دوری
ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱٤ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: قرص ، توجه ، همسر

وقتی که از سر کار به خونه ام برمی گشتم ,خواهرم زنگ می زد و طبق معمول همیشه, کارهای روزمره شو برام تعریف می کرد.

اوایل براشون خیلی سخت بود که از هم جدا شدیم و من هم سعی می کردم که بیشتر سر بزنم یا هماهنگ کنم همه با هم بریم بیرون.

یادمه یه روز همسرم بهم گفت که تو یه موقعیت خاص مثلا اگه همه دارن میمیرن و تو دو تا قرص دستت باشه , خودت و من رو نجات می دی یا برادرت رو؟؟!!!

منم با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم : معلومه خودم نمی خوردم و قرص ها رو می دادم شما بخورید.

اون روز من به حرفش خندیدم اما متوجه شدم که می خواد بگه به من هم توجه کن. منم آدمم...

اون وقت میگن زن ها حسودن.