خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

خاطرات کودکی- تصمیم
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ٥ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: تصمیم ، جنگ ، خاطرات ، مادر

حالا می خوام از قدیما براتون بگم ,اون زمانی که ما هم مثل شما بابا (چه لغت غریبی) داشتیم.مادرم باردار بود و من و خواهرم هم کوچک بودیم.

صدای تلوزیون بلند بود و مدام تصاویر جنگ و آهنگ های مربوط به جنگ پخش می شد و آهنگرانی با سوز و گداز می خوند. پدرم تازه از سر کار برگشته بود و به تلوزیون زل زده بود که یدفعه بلند شد و گفت که باید بره,دیگه نمی تونه کشته شدن هم وطناشو ببینه .مادرم گریه میکرد:منو با سه تا بچه می خوای بذاری کجا بری. به من و بچه هات رحم کن...اما دیگه گوش بابا بدهکار این حرفا نبود اون تصمیمش رو گرفته بود. مادرم در اتاق رو قفل کرد اما بابا از پنجره رفت بیرون. مامان دوید تو حیاط به سمت در و اونو قفل کرد و جلوی در ایستاد و زار زد اما بابا از روی در پرید و رفت...

آهنگرانی هنوز می خوند اما مادر دیگه از اون صدا متنفر بود.