خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

همه چی آرومه من چقدر خوشحالم.....
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: ازدواج ، همسر ، شریک ، تصمیم

دیگه به سنی رسیده بودم که سر و کله خاستگارها پیداشون شده بود و من با سنجیدن شرایط و زیر و رو کردن معیارهام و خط زدن بعضیهاشون, اخلاق ,عرضه و اعتقاد رو های لایت کردم و همسرم رو انتخاب کردم.

روزهای نامزدی چقدر عالی بود چقدر دلمون واسه هم تنگ می شد چقدر واسه هم وقت داشتیم, چقدر ساعت های با هم بودن زود می گذشت.

قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم .یه روز نامزدم گفت که دیشب ناپدریت به من زنگ زده و تو یه پارک تا ساعت سه نیمه شب با من حرف زده که اشتباه می کنی با اینها وصلت می کنی . البته من زیاد کنکاش نکردم که دقیقا چی گفته.

آخه من از روز اول بهش گفته بودم که من به ناپدریم احترام می ذارم اما اون هیچ نقشی تو زندگی و ازدواج من نداره ولی تو زنگیمون هست و هیچ حرفی هم در موردش نمی زنم چون همونطور که باید منو بشناسی به مرور زمان اون رو هم می شناسی و اجازه دادم همه چی رو کنار هم بذاره و تصمیم بگیره و به من هم فرصت بده که تصمیم نهایی رو بگیرم.

خلاصه تو یه بهار زیبا با هم پیمان بستیم که شریک هم باشیم تو زندگی.

همسرم مرد خوبیه و تمام تلاشش رو می کنه که با آرامش زندگی کنیم.

پدر همسرم یه انسان دلسوز و واقعیه و سعی می کنه برام پدری کنه.