خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

فصل کار در زندگی
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: کار ، زندگی ، آرامش ، حقوق

اوضاع خیلی بهتر شده بود دیگه کم کم روی پای خودمون ایستاده بودیم.

تو یه شرکت رزومه دادم وبه طور قراردادی استخدام شدم و برای خودم حقوق بگیر بودم. بعد از دو سال هم همونجا آزمون و مصاحبه دادم و با نمره بالا استخدام شدم.

خواهرم تو یه آزمایشگاه خصوصی کار می کرد ولی راهش خیلی دور بود اما یک سال تحمل کرد بعد هم دو سال تو یه شرکت معتبر قراردادی بود و حالا با یه رزومه خوب تو یه شرکت استخدام شده و درسش رو هم ادامه می ده. 

خلاصه کم کم دستمون تو جیب خودمون می رفت و مستقل تر شدیم.

واسه ثبت نام برادرم تو دانشگاه خودم همراهش رفتم تا راه و چاه رو بهش نشون بدم و با یه سری آدمها آشناش کنم.

برادرم درسش رو خوند و خدا رو شکر نه تنها هیچ نیازی به ساخت و پاخت نداشت (اشاره به بعضی کامنت ها) بلکه با معدلی فارغ التحصیل شد که از نظر استخدام های دولتی جزو نخبگان محسوب می شه و نیازی به شرکت تو آزمون هم نداره .فقط همونطور که می دونین اخیرا استخدام تو تهران ممنوع شده و اون ترجیح می ده که شهرستان نره و توی یه شرکت خصوصی مشغول به کار شده .

و کل فامیل اگه کار نرم افزاری یا سخت افزاری کامپیوتری دارن میان سراغش با اینکه رشته دانشگاهیش کامپیوتر نبوده ولی مهارتش رو داره.

ناپدری حالا آروم تر شده و دیگه نمی تونه زیاد به ما گیر بده و گهگاه با مامان بحثشون می شه. اما برادرم نمی تونه هیچ وقت اونو ببخشه.