خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

یک جرعه لبخند
ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱٢ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: خدا ، شکر ، نوشتن ، دعا

امروز یه کم دلم گرفته بود راستش اصلا دستم به نوشتن نمی رفت که ادامه بدم.نمی دونم چرا؟!!

کامنت های دوستان چه اونها که به ما لطف دارن و چه اونها که کم لطفی ,‌همش باعث مسرته. چون تایید می کنه که چرا اسم وبلاگ اینه.

ای کاش بتونم عادلانه جواب بدم چون دلم نمی خواد کسی رو ناراحت کنم. مشکلات و ناراحتی های نا خواسته تو زندگی اونقدر هست که به دست خودمون زیادش نکنیم.

بیایید خدا رو شکر کنیم که بهمون سلامتی داده,‌ به هم لبخند بزنیم, نزدیکانمون رو دوست داشته باشیم, یه اهنگ آروم گوش بدیم, یه کتاب خوب بخونیم و کمی دعا کنیم.

گاهی چقدر غصه می خوردم که کارم انجام نمی شد اما بعدها متوجه می شدم که صلاحم همین بوده.

خدارو شکر میکنم که همیشه کنارم بوده و شکر می کنم که دوستان خوبی مثل شما دارم.