خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

کنکور
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۱ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: کنکور ، برادر ، شریف ، سهمیه

یادم میاد یک سال تمام تو انباری سرد خونه درس خوندم واسه کنکور. شده بودم یه پوست و استخون. وقتی که نتایج اومد و دانشگاه قبول شدم , خاله ام می گفت پسر من سهمیه نداشت که قبول نشد. منظورش همون پسرش بود که همیشه مشغول بازی فوتبال تو کوچه بود و نزدیک امتحانات به اصرار خاله کلی باهاش درسهاش رو کار می کردم که تجدید نشه و حتی یه دونه تست هم واسه کنکور نزده بود.

توی دانشگاه پر بود از بچه های استادا که از علی آباد کتول انتقالی گرفته بودن,‌ از بچه های شهرهای منطقه3 و 4,‌از بچه های کشورهایی که تو کنکور ما سهمیه دارن, از بچه هایی با سهمیه بسیجی, قاری قران و... و من.

خواهرم دانشگاه که قبول شد واسه بچه های بی سرپرست , رایگان تدریس می کرد.

تا اینکه سال کنکور برادرم رسید .چه سالی بود اون سال . انگار که ناپدری تموم عزمش رو جزم کرده بود تا نذاره اون درس بخونه. هر شب دعوا ,سر و صدا, چرا کفش ها دم در جفت نیست, چرا نون سنگک من آماده نیست, چرا میوه های توی یخچال کم شده, چرا چرا چرا...

اون خیلی درس خوند, خیلی زیاد,‌ طوری که ریزش مو گرفته بود و از بد روزگار عید همون سال آبله مرغون بدی هم گرفت.

اما نتیجه اش رو گرفت و یه رشته خوب قبول شد. روزی که نتیجه اش اومد از خوشحالی گریه میکردم. انگار که یکی از بزرگترین آرزوهام براورده شده بود.

برادرم واسه اینکه درآمدی داشته باشه از همون سال اول شروع کرد به تدریس خصوصی دروس اختصاصی کنکور که درآمدش هم بد نبود.

اون بخشی از سهم زندگیش رو گرفت که ناپدری نمی تونست ازش بگیره.