خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

ما سه نفر
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۱ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: وابستگی ، خواهر ، برادر ، مدرسه

وقتی که فامیل مادرم به خونه ما میومدن , مادرم رو به بهانه های مختلف از خونه بیرون میبرد و این کارش دیگه نه تنها برای ما بلکه واسه فامیل هم عادی شده بود و من و خواهرم طبق معمول آشپزی می کردیم و پذیرایی و از دلشون در میاوردیم.

برادرم علاوه بر اینکه همیشه شاگرد اول بود توی اکثر مسابقات ورزشی مدرسه و منطقه رتبه میاورد و خوب هم گیتار میزد و ما دور هم می نشستیم و اون با اون ضدای ضمخت نوجوونی برامون می خوند و میزد. "  هر دو رفتیم خونه ساختیم - از عشق هم دل کندیم- حالا همدیگه رو دیدیم که خیلی دیره- از کار سرنوشت آدم خندش میگیره..."

منم گاهی تو مسابقات مقاله نویسی شرکت می کردم اما عاشق نقاشی بودم و تاریخ اکثر نقاشیهام روز بعد از امتحانات سخت بود.

خواهرم خوب آشپزی می کرد و خیاطیش هم بد نبود. اون شیطون خونمون بود و هر روز بعد از مدرسه باید تمام اتفاقات مدرسه رو برامون تعریف میکرد. گاهی تو کلاسشون شیطونی میکرد و من هم به عنوان خواهر بزرگتر باید وساطتش رو میکردم. مدیرمون بهش می گفت از خواهرت یاد بگیر چه خانوم با وقار و آرومی. آخه چطوری نیمکت رو شکوندی؟؟!!!!

 وابستگی و رفتار دوستانه ما سه نفر با همدیگه زبونزد فامیل بود. آخه ما فقط همدیگه رو داشتیم.