خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

ماه عسل
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۱ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: عمو ، ناپدری ، ماه عسل ، بچه ها

اون موقع تو تهران فامیل و آشنا کم داشتیم.

عموی کوچکم تازه ازدواج کرده بود و در دوران ماه عسل همراه با همسرش و برای اولین بار به خانه ما سر زدن . برامون از شهرستان مقداری نان محلی ,میوه و ترشی مادر بزرگ آورده بودن .ما بچه ها خیلی خوشحال بودیم و از اوضاع کشاورزی و میوه ها می پرسیدیم و ...

حوالی عصر بود که ناپدری از سر کار برگشت .عمو و همسرش احوالپرسی گرمی کردن و نشستن . اما از توی اشپزخونه صدای ناپدری میومد که به مامان غرولند میکرد که اینها دیگه هیچ نسبتی با تو ندارن و نباید بیان اینجا. مامان می گفت که اومدن به بچه ها سر بزنن. زود میرن. اما نتونست تحمل کنه. به سمت اتاق رفت و من از کنار در اشپز خونه دیدم که به طرف عمو رفت .اونو کشید کنار و چند دقیقه ای باهاش صحبت کرد و بعدش عمو در حالی که اشک می ریخت از ما خداحافظی کرد و رفت.