خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

همدرد
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱٠ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مجدد ، مشکل ، ازدواج ، کتک

وقتی که شروع کردم به نوشتن داستان زندگیم فکر می کردم حتما می تونم نظرات بچه هایی رو که مثل ما بودن ببینم و باهاشون صحبت کنم و بقیه بدونن که مثل ما کم نبودن تو این بچه های بعد از جنگ.

چیزی که باعث می شد ما مقاومت کنیم این بود که ما اطرافمون چیز هایی میدیدیم که بقیه نمیدیدن یا نمی خواستن که ببینن.

خواهرم می گفت که همکلاسیش هر روز از ناپدریش کتک می خوره و تنش کبوده و معلم ها هم خبر دارن.

یه پسر جوون بعد از ازدواج مجدد مادرش که نمی تونست تحمل کنه که مادرش با مرد دیگه ای بخوابه از خونشون فرار کرد.

دو تا دختر بعد از ازدواج مادرشون مجبور شدن که با مادر بزرگ پیرشون زندگی کنن. اونا واقعا زیبا و معصوم بودن.

یه خواهر و برادر که خیلی با ناپدریشون مشکل داشتن و مادرشون هم یه دو قلو زاییده بود مجبور شدن خونشون رو رها کنن و دوتایی به زادگاهشون بندر عباس برگردن و با هم زندگی کنن.

یه مادری که ازدواج مجدد نکرده بود و به پای بچه اش نشسته بود, حالا با عروسش مشکل داشت و به پسرش می گفت من زندگیمو به پات گذاشتم ولی تو زنت رو به من ترجیح میدی و ...

اینها و خیلی چیزهای دیگه رو خود من شاهد بودم. نمی خوام بگم همه مشکل داشتن اما به جرات می تونم بگم خیلی از این ازدواجها دوباره به طلاق منجر می شد.