خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

بوی پیتزا
ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱٠ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: برادر ، ناپدری ، نون سنگک ، غذا

نا پدری گاهی اوقات که به خونه میومد سیراب شیردون, ساندویچ ,چلوکباب ,پیتزا و... خریده بود و بوی غذا همه جا رو پر می کرد بعد من و خواهرم رو صدا می زد و می گفت این سهم شماست در صورتیکه همین جا بخورید (یعنی برادرتون نه تنها سهمی نداره بلکه حتی از سهم شما هم نمی تونه بخوره) و من بدون اینکه چیزی بخورم به اتاق برمی گشتم اما خواهرم که شکموتر بود از من می خواست که اجازه بدم بره و من بهش نگاهی می کردم و می گفتم تو برو آخه من سیرم....

برادرم رو مجبور کرده بود هر روز قبل از رفتن به مدرسه بره نانوایی و نون سنگک تازه بخره و می گفت نمی تونه نون بیات شده رو بجوه.

برادرم از تمامی تفریحات محروم بود ,جالبه بدونید که اون تا حالا سوار ماشین ناپدری نشده. برادرم خیلی اصرار می کرد که به خاطر من خونه نمون و باهاشون برو و من یه خط در میون به مهمونی ها می رفتم یا وقتی که برامون خوراکی می خرید تو یه فرصت مناسب تو کیفم قایم می کردم . نمی دونم باورتون می شه که وقتی اون  ساندویچ نصفه رو که به زحمت براش آورده بودم می خورد چقدر لذت می بردم...