خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

خانه سیاه
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ٧ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: خانه ، زندانبان ، نقل مکان ، تهران

ناپدری به خاطر مسایل کاری (؟)تصمیم گرفت تا به تهران نقل مکان کنیم.

 ما بچه ها خوشحال بودیم به دو دلیل یکی اینکه دیگه تو تهران اون باغ لعنتی نیست که همیشه مامانم اونجا بود و ما تنها بودیم دوم اینکه تو تلوزیون از تهران و اون آپارتمان های بلندش زیاد دیده بودیم. من فکر میکردم تو تهران هر روز تو خیابون وحتی سر کوچه مون بازیگرا رو می بینم که دارن فیلم بازی می کنن و من میتونم برم باهاشون صحبت کنم. مثلا بازیگرای برنامه" بازم مدرسه ام دیر شد".تازه چقدر نقاشی کشیدم و فرستادم که تو تلوزیون نشون بدن اما یکی شم ندیدم. وقتی که نقاشی ها رو نشون می دادن می رفتم کنار تلوزیون و از گوشه اش نگاه می کردم ببینم نقاشی بعدی مال منه یا نه یا بعضی از نقاشی ها رو که شبیه نقاشی من بود فکر می کردم دستکاری کردن( سرقت آثار هنری).

خلاصه بگذریم ,ما نقل مکان کردیم و دقیقا رفتیم تو یکی از همون آپارتمان ها.

نا پدری که هنوز اوضاع کاری اش رو سر و سامون نداده بود ,در ابتدا یک وانت خرید و داد یکی براش کار کنه و حدود یه سالی رو بیشتر اوقات تو خونه بود.

چشتون روز بد نبینه , یه جورایی شده بود زندانبان ما. نصف روز رو میخوابید(چرت می زد) و هی داد می زد که صدای پاتون منو از خواب بیدار می کنه . ما هم از ترس هممون می رفتیم تو یه اتاق و تقریبا تمام روز تو همون اتاق بودیم. تازه کسی رو هم نداشتیم که بهمون سر بزنه.

عصر ها که می شد دلمون می گرفت و به یاد اون حیاط بزرگ خونه قبلی سه تایی گریه می کردیم. حالا می فهمیدیم که اصلا دلمون آپارتمان نمی خواد.

به همه چی گیر میداد و شبی نبود که تو خونه دعوا نباشه.

من بدترین خاطرات زندگیم رو تو اون خونه دارم. خونه سیاه