خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

مامان کوچولو
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ٧ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: نوزاد ، برادر

اوضاع خوب پیش نمی رفت. زنای فامیل واسه مامانم یه نسخه پیچیدن که اگه بچه بیاری رفتارش بهتر میشه و بیشتر پابند زندگی میشه.

اثرات این نسخه یک سال بعد به ثمر نشست و برادر کوچک ما به دنیا اومد یه نوزاد معصوم و دوست داشتنی که با هدف حل یک معضل پا به این دنیا گذاشته بود اما طفلی نمی دونست که تو حل مشکلات خودش هم ناتوانه.

پدرش از همون اول چون پسر بود دوستش نداشت. همه چی در اختیارش بود جز محبت .

ما عاشقش بودیم. از مدرسه که برمی گشتیم و مادرم می رفت بیرون دیگه ما مامانش بودیم تا شب .پوشکش میکردیم, می بردیمش حموم, بهش غذا میدادیم و ...

اوضاع یه کم بهتر شده بود و ما سرگرم بچه بودیم.