خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

نامه به بابا
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ٧ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: نامه ، تانکر ، بابا ، خواهر

هر وقت که می خواستیم ثابت کنیم حرفمون حقیقت داره میگفتیم به جون بابا, ما بچه ها مثل اینکه نمی خواستیم قبول کنیم که بابا دیگه جونی نداره.

شاید یادتون بیاد ,اون زمونها تو حیاط ها یه تانکر بود که با نفت پرش می کردیم واسه بخاری. گوشه حیاط ما هم یه تانکر قهوه ای بود.

از خواهرم سر یه قضیه سوال کردم و اون که میخواست بگه تقصیر اون نبوده هی می گفت به جون بابا اما من حرفش رو باور نمی کردم. بغض کرد و به طرف حیاط رفت. از پشت پنجره میدیدم که داره با یه گچ سفید روی تانکر چیزی می نویسه.

وقتی که به خونه برگشت خیلی کنجکاو بودم ببینم چی نوشته, به بهانه دستشویی رفتم تو حیاط و نوشته رو خوندم.

" سلام بابا, کجایی؟ دلمون خیلی واست تنگ شده .چرا نمی یای پیش ما. من هر شب دعا میکنم که برگردی پیشمون .مامان با یه آقاهه ازدواج کرده که ما رو دوست نداره. اون اذیتمون میکنه اگه تو برگردی دیگه اون نمی یاد اینجا. خداحافظ بابا"

اشک توی چشمام جمع شده بود ,این دومین باری بود که بابا به نامه های ما جواب نمی داد.

درسته که خواهرم جوابی از بابا نگرفت اما یه جواب گرفت و اون هم یه سیلی آبدار از طرف ناپدری.