خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

اون شب برفی
ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ٦ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: برفی ، برادر ، ناپدری ، توالت

برادرم هنوز به مدرسه نمیرفت. خیلی دلم براش می سوخت چون اون مشکل شب ادراری داشت و این بهانه ای شده بود تا ناپدری اذیتش کنه . لباسهاش رو در میاورد و تهدیدش میکرد که همینجوری تو کوچه میگردونتش.

یادم میاد که گریه میکرد و چه التماسی می کرد که این کارو نکنه و آبروش رو پیش بچه های همسایه نبره.

اون روز برف سختی میومد و کاملا زمین روپوشونده بود.

برادرم عصر خوابش برده بود و وقتی بیدار شد لباسش رو خیس کرده بود و ناپدری فهمید, لباسهاش رو درآورد و اون رو لخت فرستاد توی حیاط و داد و فریاد میزد که من این بچه رو آدمش می کنم..

 هوا تاریک بود و بیرون هوا خیلی سرد بود .مادرم ضجه زد ,التماس کرد, اما گوش نمیکرد ,در ورودی رو قفل کرد و کلید رو با خودش برد و خوابید. برادرم از سرما می لرزید ,من و خواهرم از پشت پنجره نگاهش می کردیم و بلند بلند گریه میکردیم و از ترس حرفی نمی زدیم.

برادر کوچکم وقتی که نا امید شد به سمت توالت که در انتهای حیاط بود رفت و تا صبح همون جا موند و ما هم کنار پنجره خوابمون برد.

صبح که رفتیم سراغش, گوشه توالت خودش رو جمع کرده بود و روی زمین خوابیده بود.