خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

ماکارونی شفته
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ٦ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: آشپزی ، ماکارونی ، رسیدگی

من خواهر بزرگه بودم و سعی می کردم که به اوضاع رسیدگی کنم. صبح ها نیم ساعت زودتر بیدار می شدم و واسه بقیه چایی و صبحونه آماده می کردم اما گاهی هم خواب می موندم و مدرسه مون دیر میشد.

از خواهر و برادرم درس میپرسیدم, کتاباشون رو جلد می کردم ,اگه به حرفام گوش می کردن گوشه دفترشون نقاشی درسشون رو میکشیدم و...

تو همون عالم بچگی خوش بودیم و با هم بازی میکردیم.بچه ها خیلی به من وابسته بودن و هیچ کاری بدون من نمی کردن.

نبود غذا و گشنگی بهمون فشار میاورد و بس که نون و ماست و تخم مرغ خورده بودیم خسته شده بودیم.یه روز تصمیم گرفتیم که ماکارونی درست کنیم اما چی شد. بیشتر شبیه آش بود تا ماکارونی. نمک و روغن نداشت و پر از آب بود. از ترس اینکه مامان وقتی میاد دعوامون نکنه مشغول خوردن اون معجون شدیم و فقط قورتش میدادیم اما تموم نمی شد که نمی شد. خواهرم یهو حالش بد شد و گلاب به روتون بالا آورد من هم دیگه کم آوردم. تصمیم گرفتیم بقیشو سربه نیست کنیم و بریزیم تو سطل آشغال و بعد هم با کلی روزنامه باطله استتارش کردیم.

اما به مرور یاد گرفتیم واسه خودمون غذا درست کنیم.دیگه کم کم شدیم یه پا آشپز. مخصوصا آشپزی خواهرم که حالا کلاس پنجم بود از من بهتر بود و معمولا تدارکاتچی بودم.