خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

باغ
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ٦ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: باغ ، توالت ، ترس

نا پدری یه باغ کوچیک اطراف شهر داشت و این باغ بزرگترین کابوس ما بچه ها شده بود.

میدونین چرا ؟ چون بعد از کارش و زمانی که ما تازه از مدرسه برمی گشتیم با مامانم میرفتن باغ و ما دیگه مامان رو نمی دیدیم و یا اصلا شب برنمی گشتن یا وقتی میرسیدن که ما خوابیده بودیم.اون زمونها من که خواهر بزرگه بودم تازه وارد مقطع راهنمایی شدم.

یه شب که میدونستیم قراره تنها باشیم ,خاله کوچیکم که دبیرستانی بود به اصرار من شب اومد پیشمون. اما چشتون روز بد نبینه اون شب تا صبح چهار تایی گریه کردیم. چون خاله ام خیلی ترسو بود و مدام میگفت که از توی حیاط صدا میاد و ما رو هم حسابی ترسونده بود و ما به این نتیجه رسیدیم که اگه تنها باشیم بهتره.

توی حیاطمون یه باغچه داشتیم که خیلی دوسش داشتیم و بزرگترین تفریحمون بازی تو حیاط و دوچرخه سواری بود اما مشکل این بود که توالت در انتهای حیاط و پشت درخت ها بود و وقتی که شب ها یه نفرمون می خواست بره دشتشویی دوتای دیگه دم در منتظرش می موندن تا اون برگرده و نترسه.