خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

ازدواج
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ٦ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: ازدواج ، اتاق ، ناپدری ، مادر

یه روز یه آقا که بیست سال از مادرم بزرگتر بود به خاستگاری مادرم اومد. بعد از رفتنش مادرم با ما صحبت کرد که زندگیمون این جوری خیلی سخت میگذره و هر کسی به خودش اجازه میده تو زندگیمون دخالت کنه و... و این آقا هم سنی ازش گذشته و گفته با بچه هات مشکلی ندارم و خلاصه از این حرفا ... و ما هم که شرایط رو میدونستیم به ناچار قبول کردیم و مادرم ازدواج کرد.

و این پایان روز های خوب کودکی ما بود.

اولین کاری که کرد به در اتاق خواب قفل مخصوص زد. موقع خروج از خانه در حیاط را روی ما قفل میکردن تا ما توی کوچه بازی نکنیم. از همه سخت تر این بود که ما عادت کرده بودیم شب ها دو طرف مامان بخوابیم و اون برامون قصه بگه و حالا اونا هر وقت میومدن میرفتن تو اتاق و در رو می بستن .خودتون میدونین که چقدر سخته, مخصوصا واسه من که از بقیه بزرگتر بودم. 

خرید میکرد اما فریزر رو تو اتاق خواب برده بود یا در پلاستیک میوه رو گره میزد ومیگفت تا خودم نباشم کسی دست نمیزنه و آخر سر هم هزینه ها رو نصف میکرد.