خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

کاردستی با عشق
ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: پسری ، روز مرد ، کاردستی ، مهد

مدت زمان زیادی میگذره که چیزی اینجا ننوشتم البته من دفترچه خاطرات دارم و بیشتر اونجا مینویسم. بگذریم . دیشب با همسری یه فیلمی میدیدیم که خانومه پسرش رو تو یه تصادف از دست داده بود ,بغلش کرده بود و براش لالایی میخوند. اروم اشک میریختم .فیلم که تموم شد اصلا به اطراف نگاه نکردم. اول همسرم بلند شد و به سمت اتاقی که پسری خواب بود رفت. حدس میزنم که بغلش کرده و بوسیدتش. عاشق همین روح و احساسات لطیفشم .من هم تمام مدت فیلم همزمان داشتم یه کاردستی ماشین واسه پسری از روی کتاب درست میکردم که حسابی پیچیده بود اما بهش قول داده بودم( مامان منکه با بابایی واسه روز مادر برات اودکلن خریدم ,اینو برام درست میکنی... مامان من عدد 5 رو خیلی دوست دارم چون تو ساعت 5 میای مهد دنبالم... منم قول میدم کلاهم رو تو مهد پیدا کنم...) خلاصه که حسابی خ.....ر شدیم و الان هم تو گل گیر کردیم.

ساعت نزدیک 12 بود که کاردستی آماده شد یه چیزی شبیه به ماشین بود گذاشتمش رو میز .پسری رو بوسیدم و خوابیدم. صبح که بیدار شد کلی ذوق کرد امممممما شروع کرد که مامانی میشه از سرکار که برگشتی خستگیت در رفت منم عصرونه ام رو کامل خوردم... اون یکیش رو واسم درست کنی...

تو راه مهد هم جلو ملت آویزون یه درخت توت بودم تا واسش چند تا توت بچینم.

عاشقتم عزیزم مخصوصا وقتی که شمرده شمرده واسم شعر انگلیسی میخونی یا وقتی وضو میگیی با بابا نماز میخونی و وسطاش خسته میشی, میپیچونیقلبماچ

راستی واسه روز مرد چی بگیرم؟؟؟سوال