خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

دوری و دوستی همینه
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱٩ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: عید ، دوری ، بابا ، مامان

یک ماه هم از سال جدید گذشت و کم کم همه چی داره به روال عادی برمیگرده و اون شور و هیجانات داره فروکش میکنه.

اما راستش رو بخواید من هنوز مادرم رو ندیدم تا از نزدیک عیدو بهش تبریک بگم و بگم بابا عیدی پیشکش ,وقت کردی سری به ما بزن.

اما با خودم که فکر میکنم میگم شاید این جوری راحت تره,خوشبخت تره, آرامش داره.

ناپدری هم به خاطر ما بچه ها هی بهش غر نمیزنه, دیگه از دعوا و داد و بیداد خبری نیست , شاید داره مثل بقیه زندگی میکنه ,داری خانومی میکنه.

بعدش تو دلم میگم بیخیال بابا من که دلم اصلا تنگ نشده. این همه آدم نه بابا دارن نه مامان ,ما هم روش.