خاطرات یک سهمیه ای

دفاع مقدس یا بی دفاعان مقدس

وصیت
ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز ٢٢ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: وصیت ، نامه ، درس ، بدهی

یه روز اعلام کردن که وصیت نامه های شهدا رو برای نمایشگاه جمع میکنن.

رفتم سراغ آخرین نامه ای که بابا برامون فرستاده بود که به نوعی شبیه وصیت نامه بود تا یه نامه.

چند بار خوندمش اما به نظرم چیزی که به درد نمایش بخوره توش نبود, آخه هیچ جای اون حرفی از اینکه "دخترم نمازت رو بخون, حجابت رو حفظ کن و ..." نبود فقط از ماخواسته بود که درسمون رو سرسری نگیریم. چون خودش نتونسته بود درسش رو به خاطر کار ادامه بده آرزو داشت که ما درست درس بخونیم و به دانشگاه بریم.

بعد هم از مادرم خواسته بود , در صورتی که برنگشت چند تا بدهی اندک رو که به بقیه داشت بپردازه تا دینی به مردم نداشته باشه.

آخرش هم نوشته بود که خیلی دلم واسه بچه ها تنگ شده , از طرف من ببوسشون و سلام منو به همه برسون.

همش همین بود و من ارسالش نکردم.

اما حالا که بهش نگاه میکنم میبینم که تو این وصیت ساده ,درس یه عمر زندگی و اخلاقه. اینطور نیست؟